معانی کلمه : تنگ چشم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. دارای چشمان کوچک و تنگ.
۲. [مجاز] بخیل، ممسک، خسیس، نظرتنگ.
۳. [مجاز] حریص، طمع کار.
۲. [مجاز] بخیل، ممسک، خسیس، نظرتنگ.
۳. [مجاز] حریص، طمع کار.
فرهنگ معین
( ~. چَ یا چِ ) (ص مر. ) بخیل ، ممسک .
فرهنگ فارسی
خسیس، آزمند
( صفت ) ۱- آنکه چشمش تنگ است. ۲ - بخیل ممسک خسیس . ۳ - نظر تنگ .
مترادف و متضاد
اندکبین، بخیل، تنگنظر، کنس، گرسنهچشم، ممسک ≠ دستودلباز
penurious (صفت)
خسیس، بی قوت، فقیر، تنگ چشم
