تمکین کردن. [ ت َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تمکین دادن. مدح. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). || وقع گذاشتن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) : از بس مکان که داده و تمکین که کرده اندخشنودم از کیای ری و، ازکیای ری.خاقانی ( دیوان چ عبدالرسولی ص 454 ).دگر روز آمدش پویان به درگاه ببوی آنکه تمکینش کند شاه.سعدی. || فرمان بردن. اطاعت کردن. ( فرهنگ فارسی معین ) : یارت نکند بمهر تمکین ای دل او نیست حریف مهره برچین ای دل...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - فرمان بردن اطاعت کردن . ۲ - قبول کردن پذیرفتن .
مترادف و متضاد
obey (فعل)تسلیم شدن، سرسپردن، تمکین کردن، اطاعت کردن، مطیع شدن، فرمانبرداری کردن، حرف شنوی کردنcondescend (فعل)تمکین کردن، خود را پست کردن، تواضع کردنdeign (فعل)تمکین کردن، لطفا پذیرفتن...