معانی کلمه : تام
لغت نامه دهخدا
تام . (ص ) بمعنی بسیار کم و بغایت اندک . (از برهان ). و رجوع به انجمن آرا و آنندراج و شرفنامه ٔ منیری و فرهنگ جهانگیری و ناظم الاطباءشود. بمعنی اندک بزبان طوس لیکن مشهور سوتام است . (فرهنگ رشیدی ). و آنرا سوتام نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری ). || ناتوان و ضعیف . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
تمام، کامل.
فرهنگ معین
(مّ ) [ ع . ] (ص . ) تمام ، کامل .
فرهنگ فارسی
← تغییر آستانۀ موقت
تمام، کامل
( صفت ) چیزی که اجزای آن کامل باشد تمام کامل .
دوگانه تار و پود بافتن جامه را . یا روشی آوردن اسب بعد روشی .
( صفت ) چیزی که اجزای آن کامل باشد تمام کامل .
دوگانه تار و پود بافتن جامه را . یا روشی آوردن اسب بعد روشی .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
مزه
/taam/ مزه
گویش دزفولی
مزه
مترادف و متضاد
مزه
تمام، تمامیت، جامع، کامل، مستوفا، مطلق، کمال یافته ≠ غیرتام، ناقص
total (صفت)
مطلق، کامل، مجموع، کل، کلی، تام
فرهنگستان زبان و ادب
{TTS} [شنوایی شناسی] ← تغییر آستانۀ موقت
