معانی کلمه : بی سپاهی
لغت نامه دهخدا
بی سپاهی. [ س ِ ] ( حامص مرکب ) نداشتن لشکر و سپاه :
کز بی مددی و بی سپاهی
کردم بفریب صلح خواهی.رجوع به سپاه و سپاهی شود.
کز بی مددی و بی سپاهی
کردم بفریب صلح خواهی.رجوع به سپاه و سپاهی شود.
فرهنگ فارسی
نداشتن لشکر و سپاه
