معانی کلمه : بی
لغت نامه دهخدا
بی . (اِ) کرم وپروانه . (ناظم الاطباء). بید. (از اشتینگاس ). ظاهراًمصحف یا لهجه ای است «بید» را. و رجوع به بید شود.
بی . [ ب َی ی ] (ع ص ) (از «ب ی ی ») مرد ناکس و فرومایه و ابن بَی ّ مثله . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
بر سر اسم درمی آید و معنی صفتی به آن می دهد و نفی و سلب را می رساند: بی آب، بی باک، بی بر، بیچاره، بی چون، بی خرد، بی درمان، بی درنگ، بی دریغ، بیکار، بی کران، ابیداد، ابی کرانه.
۲. (حرف اضافه ) [مقابل با] بدونِ: من بی او جایی نمی روم، بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم / زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم (حافظ: ۶۹۰ ).
۲. (حرف اضافه ) [مقابل با] بدونِ: من بی او جایی نمی روم، بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم / زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم (حافظ: ۶۹۰ ).
فرهنگ معین
۱ - نشانه نفی و سلب که بر سر اسم درآید و کلمه را صفت سازد: بی کار، بی چاره . ۲ - گاه بر سر اسم درآید و قید مرکب سازد: بی شک ، بی گفت و گو.
فرهنگ فارسی
علامت منفی وپیشاوندکه بیشتربرسراسم می آید
۱ - علامت نفی و سلب است که بر سر اسم در آید و کلمه را صفت سازد ( معنی صفت منفی دهد ) : بیچاره بیخرد بیریا بیزور بیکار . ۲ - گاه بر سر اسمی در آید و قید مرکب سازد : بی شک بی شبهه بی گفتگو .
از (( ب و ی ) ) مشابه شدن ٠ غیر خود را در کردار ٠ مشابه شدن ٠
۱ - علامت نفی و سلب است که بر سر اسم در آید و کلمه را صفت سازد ( معنی صفت منفی دهد ) : بیچاره بیخرد بیریا بیزور بیکار . ۲ - گاه بر سر اسمی در آید و قید مرکب سازد : بی شک بی شبهه بی گفتگو .
از (( ب و ی ) ) مشابه شدن ٠ غیر خود را در کردار ٠ مشابه شدن ٠
دانشنامه عمومی
(بختیاری) بی (bii) بود.
بَیْ:به زبان ترکی = داماد
گویش مازنی
برو
۱بدون ۲دلال
به نوعی میوه
بگیرنگه داشته باش
۱چاشنی غذا که از سبزی های خوش بو و ادویه درست شود ۲زخم ۳سیرداغ ...
/bi/ بدون - دلال & برو & چاشنی غذا که از سبزی های خوش بو و ادویه درست شود - زخم ۳سیرداغ & به نوعی میوه & بگیرنگه داشته باش
مترادف و متضاد
بدون، بلا ≠ با
without (حرف اضافه)
بدون، بی
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( بی (بید) ) بود؛ از افعال اصلی
( بِی ) کوچک؛ کم وسعت
( بِی ) کوچک؛ کم وسعت
