معانی کلمه : بی سر و سامانی
لغت نامه دهخدا
بی سر و سامانی. [ س َ رُ ] ( حامص مرکب ) حالت و کیفیت بی سر و سامان. بیخانمانی. آوارگی. پریشانی :
سر وسامانی از این بی سر و سامانی نیست.
سر وسامانی از این بی سر و سامانی نیست.
فرهنگ فارسی
کیفیت و حالت بی سرو سامان
