معانی کلمه : بو
لغت نامه دهخدا
بو. [ ب َ ] (ع اِ) پوست شتربچه ٔ پرکاه کرده را گویند که پیش ناقه ٔ بچه مرده برند تا بگمان فرزند خود شیر بدهد. (برهان ) (انجمن آرا)(آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ بعد شود.
فرهنگ عمید
بودن#NAME?
پدر. Δ در اول کنیههای عربی میآید: بوالفضل، بوالقاسم.
باشد: ◻︎ پای نهم در عدم بو که بهدست آورم / همنفسی تا کند دردِ دلم را دوا (خاقانی: ۳۸).
فرهنگ معین
[ ع . ] ( اِ.) در آغاز کنیه های عربی می آید: بوالقاسم ، بوالفضل .
1 - ( اِ.) آن چه به وسیلة بینی و حس شامه احساس شود. 2 - امید، آرزو. 3 - عطر. 4 - (مص م .) درک کردن ، دریافتن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) در آغاز کنیه های عربی آید : بوالقاسم ابوالقاسم بوالفضل ابوالفضل
پوست شتر بچه که پر از کاه و مانند آن کرده بر آن شتران دوشند . یا خاکستر . یا مرد گول .
دانشنامه عمومی
باشه،قبول،درست است
(لری، ممسنی) [bow] پدر.
گویش مازنی
۱باش ۲باشد
بگو امر به گفتن
از اصوات در پرهیز و دو ساختن بچه از آتش و هرچیز سوزان
گویش بختیاری
بو.
مترادف و متضاد
امید، آرزو
بادا، باشد
رایحه، ریح، شمه، شمیم، عطر، نفحه، نکهت
۱. رایحه، ریح، شمه، شمیم، عطر، نفحه، نکهت
۲. امید، آرزو
۳. بادا، باشد
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
به بو
( بَو ) پدر
موعد جفتگیری احشام
