معانی کلمه : بو بردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
(بُ دَ ) (مص م . ) فهمیدن ، پی به موضوعی سرُی بردن .
فرهنگ فارسی
۱ - استشمام کردن . ۲ - احساس کردن . ۳ - ادراک کردن فهمیدن . ۴ - واقف شدن خبردار گردیدن بطور اجمال . ۵- پی بردن نشان یافتن . یا بو بردن زخم . بدتر شدن زخم از بوی ناموافقی که بان برسد .
اصطلاحات
معنی ضرب المثل -> بو بردن
مطلع و با خبر شدن از چیز یا کاری مخفی.
مطلع و با خبر شدن از چیز یا کاری مخفی.
مترادف و متضاد
بو خوردن
احساس کردن
استشمام کردن
استنباط کردن، اطلاع حاصل کردن، پی بردن، خبردار شدن، حس کردن، در یافتن، فهمیدن، متوجه شدن، مطلعشدن، ملتفت شدن
۱. استنباط کردن، اطلاع حاصل کردن، پی بردن، خبردار شدن، حس کردن، در یافتن، فهمیدن، متوجه شدن، مطلعشدن، ملتفت شدن
۲. احساس کردن
۳. استشمام کردن
۴. بو خوردن
