معانی کلمه : بقع
لغت نامه دهخدا
بقع. [ ب َ ق ِ ] (ع اِ) جایی که در آن ملخهای پیسه باشد. (ناظم الاطباء).
بقع. [ ب ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ ابقع و بَقعاء. (ناظم الاطباء). کانه ج ِ ابقع. (منتهی الارب ).
بقع. [ ب َ ق َ ] (ع اِ) پیسی در مرغ و سگ . (ناظم الاطباء). پیسگی در مرغ و سگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
فرهنگ فارسی
( اسم ) جمع بقعه بقعه ها .
جمع بقعه . یا جمع ابقع شود
جمع بقعه . یا جمع ابقع شود
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۱(بار)
محلّ. قسمتی از زمین . قاموس گوید: بقعه (بضم اوّل و گاهی به فتح آن) تکّهای از زمین است که در هیئت زمین مجاور نیست. در اقرب قطعهای از زمین گفته است.
محلّ. قسمتی از زمین . قاموس گوید: بقعه (بضم اوّل و گاهی به فتح آن) تکّهای از زمین است که در هیئت زمین مجاور نیست. در اقرب قطعهای از زمین گفته است.
wikialkb: ریشه_بقع
