بسربردن. [ ب ِ س َ ب ُ دَ ] ( مص مرکب )کنایه از وفا کردن. ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( رشیدی ). بجا آوردن عهد. ( ناظم الاطباء ). وفای بعهد : مجنون بگذاشت از بسی جهدتا عهده بسر برد در آن عهد.نظامی.گر سرم میرود از عهد تو سر باز نپیچم تا بگویند پس از من که بسر برد وفا را.سعدی.شاید که بخون بر سر خاکم بنویسندکین بود که با دوست بسربرد وفایی.سعدی ( بدایع ).دنیا زنی است عشوه ده و دلستان ولی با هر کسی بسر نمی...
فرهنگ معین
( ~. بُ دَ ) (مص م . ) ۱ - گذراندن ، سپری کردن وقت . ۲ - بردن تا به انتها.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱- حمل کردن چیزی تا بمقصد بردن تا بانتها . ۲- بجا آوردن وعده ایفای بعهد . ۳- گذراندن زمان سپری کردن وقت روزگار گذراندن . ۴- غمخواری کردن . ۵- موافقت کردن سازگاری کردن .