برکردن. [ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بلند کردن. بربردن. بالا بردن. ( فرهنگ فارسی معین ). برداشتن. رجوع به بردن و برداشتن و بالا بردن شود : بدخواه تو هرچند حقیر است مر او رااز تخت فرودآورو برکن بسر دار.فرخی.- برکردن چشم ( دیده ) ؛ باز کردن و نگریستن. بالا کردن سر و نگاه کردن : جان بدیدار تو یک روز فدا خواهم کردتا دگر برنکنم دیده بهر دیداری.سعدی.مرا که دیده بدیدار دوست برکردم حلال نیست که بر هم زنم به...
فرهنگ عمید
۱. بالا بردن. ۲. افراختن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱- بلند کردنبالا بردن . ۲- آتش افروختن . ۳- از بیخ برکندن . یا از بر کردن . در تداول عامه دوام آوردن زنده ماندن .