برنشست. [ ب َ ن ِ ش َ ] ( مص مرکب مرخم ، اِمص مرکب ) سوار شدن. ( غیاث ). سواری کردن. رکوب : همه داردش [ فرزند را ] تا شود چیره دست بیاموزدش خوردن و برنشست.دقیقی.سپیدزرده برنشست ملوک را شاید. ( نوروزنامه ). رِداف ؛ جای برنشست ردیف بر ستور. رکاب ؛ اشتران که برنشست را شایند. ( مجمل اللغة ). رَکوب ، رَکوبة؛ آنچه برنشست را شاید. ( دهار ).سیساء؛ جای برنشست از ستور. صَهوة؛ جای برنشست سواراز اسب. قَعود؛ ش...
فرهنگ معین
( ~. نِ شَ ) ۱ - ( اِ. ) اسب . ۲ - زمین . ۳ - (اِمص . ) سوارکاری ، سواری .