برانداختن. [ ب َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) انداختن. برافکندن. ( آنندراج ). افکندن. به اطراف افکندن. ( ناظم الاطباء ) : موج او را بخشک براندازد. ( ذخیره خوارزمشاهی ).سحر گه مست شو سنگی براندازز نارنج و ترنج این خوان بپرداز.نظامی.- حیله برانداختن ؛ چاره کردن. تدبیر کردن : حیلتی برانداخت و خود را بیمار ساخت. ( ترجمه تاریخ یمینی ). || پریشان و پراکنده کردن. ( آنندراج ). پاشیدن. ( ناظم الاطباء ).- عرق براند...
فرهنگ عمید
۱. برافکندن، از میان بردن، نابود کردن. ۲. رسم و عادت یا قانونی را از بین بردن.
فرهنگ معین
(بَ اَ تَ ) (مص م . )۱ - از بین بردن . ۲ - سرنگون کردن . ۳ - سنجیدن .
فرهنگ فارسی
برافکندن، از میان بردن، نابود کردن، رسم عادت یا قانونی را از بین بردن، ازمیان رفته، نابود شده ( مصدر ) ۱- از میان بردن نابود کردن . ۲- رسم و عادتی را از بین بردن قانون و مقرراتی را ملغی کردن . ۳- منقرض کردن ( پادشاهی دولت سلسله ) .
مترادف و متضاد
abolish (فعل)منسوخ کردن، از میان بردن، برانداختن، موقوف کردنoverthrow (فعل)برانداختن، بهم زدن، منقرض کردن، سرنگون کردن، مضمحل کردنderacinate (فعل)برانداختن، قلع کردن، از ریشه در اوردنdestroy (فعل)برانداختن، ضایع کردن، کشتن، نابود کردن، از بین بردن، فنا کردن، خراب کردن، تباه کردن، ویران کردنexterminate (فعل)خرد کردن، برانداختن، دفع افات کردن، منهدم کردن، منقرض کردن، بکلی نابود کردنnullify (فعل)بران...