معانی کلمه : بارگی
لغت نامه دهخدا
بارگی . [ رِ ] (اِخ ) نام ناحیه ٔکوچکی است از تنگستان مشتمل بر قریه ٔ بوالخیر و خورشهاب و عامری و عامویی و گاوی . (فارسنامه ٔ ناصری ).
فرهنگ عمید
۱. باره، اسب.
۲. اسب باری.
۳. اسب تنومند.
۲. اسب باری.
۳. اسب تنومند.
فرهنگ معین
(رَ ) ( اِ. ) اسب .
فرهنگ فارسی
باره، اسب، اسب باری، اسب تنومند
( اسم ) اسب فرس باره .
ناحیه از تنگستان
( اسم ) اسب فرس باره .
ناحیه از تنگستان
مترادف و متضاد
اسب، باره، توسن، سمند، خرس
