اهل . [ اَ هََ ] (ع مص ) انس گرفتن به کسی یا چیزی . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).
اهل . [ اُ ] (اِ) در جنوب ایران سرو ناز را نامند. زُربین . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
( اَ ) [ ع . ] 1 - (اِ.) خانواده . 2 - مردمی که در یک جا ساکن باشند. 3 - (ص .) شایسته ، سزاوار. 4 - نجیب ، اصیل . 5 - آن که در جایی زاده شده . 6 - خواستار، وابسته یا معتاد به چیزی . 7 - آن که دارندة خصوصیتی است . ج . اهالی .
آل
آهیل
۱گاو نری که یک نوبت برای شخم آموزش دیده باشد ۲مطیع و رام
رام، سزاوار، صالح
اهالی، بومی، تبعه، ساکن
سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ≠ نااهل
۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد
۲. رام، سزاوار، صالح
۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل