معانی کلمه : اعجم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
(اَ جَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - کسی که نتواند فصیح سخن گوید. ۲ - کسی که نتواند به زبانی غیرعربی سخن بگوید.۳ - غیرعرب . ج . اعاجم .
فرهنگ فارسی
کسی که نتوانددرست وفصیح سخن بگوید، کسی که نتواندبزبان عربی صحبت کند، آنکه عرب نباشد، اعاجم جمع
( صفت ) ۱ - کسی که نتواند فصیح سخن گوید زبان بسته بسته زبان . ۲ - کسی که نتواند بزبان عربی تکلم کند. ۳ - کسی که عرب نباشد . جمع : اعاجم .
یا زیاد اعجم لقب زیاد بن سلیمان از موالی بنی عبد القیس است که او را زیاد اعجم گویند .
( صفت ) ۱ - کسی که نتواند فصیح سخن گوید زبان بسته بسته زبان . ۲ - کسی که نتواند بزبان عربی تکلم کند. ۳ - کسی که عرب نباشد . جمع : اعاجم .
یا زیاد اعجم لقب زیاد بن سلیمان از موالی بنی عبد القیس است که او را زیاد اعجم گویند .
