افسردگانیم از باده کوشطتا دروی افتیم غلتیم چون بطغم لشگر انگیز دوران بلاخیزکو جام و ساقی کو عود و بربطآفاق دیدم انفس رسیدممن ذایدانیه ما شفته قطصدچون سروشش حلقه بگوششناخوانده او لوح ننوشته او خطجانان و جانم جان و روانمنی بلکه اعلق نی بلکه اربطجنات و انهار باوصل دلدارآن غبن افحش وین ربح اغبطاسرار جز نام فی وان دلارامآغاز و انجام هم بلکه اوسط