مدتی شد دل گمگشته نیامد خبرشیا رب از چرخ جفاپیشه چه آمد به سرشعهد کردم که بروبم به مژه میکدههاگر غریبم بسلامت برسد از سفرشای صبا گر روی از خطهٔ چین زلفشپرسش دل بنما بلکه بیابی اثرشحال دل عرضه نمائید بر پیر مغانتا مگر یاد کند وقت دعای سحرشبه امیدی که سفر کردهام آید روزیدمبهدم آب زند چشم ترم رهگذرشتا که اسرار بیابد دل گمگشتهٔ خویشکرده نذرِ سگِ کویی، همه لَختِ جگرش