نه تاب وصل و نه صبرم کز و کناره کنمدلم ز دست بخواهد شدن چه چاره کنمز دل بتنگ چنانم که خواهمش آرمز چاکسینه یرون و هزار پاره کنمنماند تاب غمم نیست چاره یی زان بهکه خویش را دو سه روزی شرابخواره کنمزبسکه بر در او گشته ام شود شرممکه دیگر آن در و دیوار را نظاره کنمبشیشه نسبت قلبم توان ولی نتوانکه نسبت دل سختش بسنگ خاره کنممیان خار ملامت چو مردم چشممنه مردمم اگر از این میان کناره کنممگو که ترک کن از عشق و شادزی اهلینمی توانم اگر نی هزار باره کنم