بیک نظر که بر آن مه شب وصال کنمهزار ساله جفای فلک حلال کنمنظر بهیچ ندارم ز نعمت دو جهانمگر نظاره آن حسن و آن جمال کنمخیال وصل تو با آنکه شد محال مرامجال و هم نه اندیشه محال کنمبزیر پای سمند تو گر دهد دستمبدست خویش سر خویش پایمال کنماگر چه عاشق و مستم چنان نیم مجنونکه نسبت تو سیه چشم با غزال کنمز من مجو سر و سامان که من نه آن مستمکه زشت و خوب و بد و نیک را خیال کنماگر ز بخت تفال گهی کنم اهلینظر بمصحف روی خجسته فال کنم