سرو روان چو کوه به کردار ماه کردخط آمد وکنارهٔ ماهش سیاه کردآن خط مشک بوی که بر عارضش دمیدبر گل سپاه مورچه گویی که راه کردچیره شدیم ما به گنه بر به عشق از آنکصد ره به عجز توبهٔ ما را تباهکردوز توبه برکنار فتادیم از آنکه اورخسارگان چو توبهٔ ما را سیاه کردبنمود بامداد زخرگاه روی خویشخیره بماند هرکه به رویش نگاه کردبس طبع را که چشم نژندش نژند کردبس پشت را که زلف دوتاهش دو تاه کردزان پیش کافتاب برآورد سر زکوهچون آفتاب روی به ایوان شاه کردشاه بزرگوار ملکسنجر آنکه بختاو را سزای مملکت و تاج وگاه کردخواند خلیفه ناصر دینش زبهر آنکهر جاکه رفت نصرت دین اِلهکرد