در سویدای دلم سودای عشقش جا گرفتدر درون خانه جانم غمش مأوا گرفتتا نقاب زلف بر روی چومه انداختیاز پریشانی دماغ جان ما سوداگرفتگر بطور زهد دم زد زاهد از انکارمانیست کس رادر طریق عاشقی برما گرفتعقل سرکش راه هستی رفت و در پستی فتادعشق راه نیستی شد قدراوبالا گرفتدر هوایت کوه آب از چشمه ها گردد روانز آتش عشقت خروش و جوش در دریا گرفتدر پی صید همای وصل جانان جان ماگرچه بسیاری دوید از هر طرف اما گرفتای اسیری در هوای وصل سیمرغ دلمعاقبت در آشیان بی نشانی جا گرفت