تار زلفت گر چو بخت تار با ما یار نیستیک گره کمتر به دور افکن دلم دشوار نیستمیکنی دانسته گرمی تا بسوزم سینه راگرمی خورشید بهر سوختن در کار نیستمن کجا و آرزوی سایه ی دیوار اوآفتاب عالم آرا را در آنجا بار نیستای که گویی یار هست اندر پی آزار تومنت آزار بر جان است اگر بیزار نیستخار مژگان بسته بر گلهای اشکم راه راصبر باشد چارهام چون هیچ گل بیخار نیست