معانی کلمه : یوغ
لغت نامه دهخدا
یوغ . (اِخ ) (اصطلاح نجوم ) نام سعد بلع یکی از منازل قمر به لغت سغد و خوارزم . (از آثارالباقیه ص 240).
فرهنگ عمید
چوبی که هنگام شخم زدن زمین روی گردن جفت گاو می گذارند و گاوآهن را به آن می بندند: همی گفت با او گزاف و دروغ / مگر کاندر آرد سرش را به یوغ (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۱۰۳ ).
فرهنگ معین
(اِ. ) چوبی که هنگام شخم زدن زمین بر گردن گاو می گذارند.
دانشنامه عمومی
سلطه،زیر نظر داشتن
یوغ یکی از اجزای قالبهای لغزنده می باشد.(مورد استفاده در بتن ریزی ستونها)
مترادف و متضاد
yoke (اسم)
اسارت، یوغ، محتویات نطفه، بندگی عبودیت
فرهنگستان زبان و ادب
{yoke} [حمل ونقل دریایی] قاب یا میله ای فولادی که بخش میانی آن خالی است و سر محور سکان به آن محکم می شود و میله های اتصال سکان افزار به دو سر آن متصل می شود
