معانی کلمه : یو
لغت نامه دهخدا
یو. [ ی ُوْ ] (اِ) یوغ . (ناظم الاطباء) (از یادداشت مؤلف ). و رجوع به یوغ شود.
یو. (عدد، ص ، اِ) واحد و یک . (ناظم الاطباء). یک را گویند و به عربی واحد خوانند. (برهان ) (آنندراج ). یک عدد را گویند. (فرهنگ جهانگیری ).
دانشنامه عمومی
(ترکی؛ همدان) خیر، نه.
به معنی نه در زبان ترکی.
(با ضمه ی که به نظر میرسد با you انگلیسی هم ریشه باشد) او - ایشان که البته در انگلیسی به شما گفته میشود
واژه نامه بختیاریکا
این
( یُو ) حرف جمع ( برای کلماتی که به حرف ی منتهی می شوند ) ؛ ان؛ حرف بیان موقعیت. مثلاً گندلی یُو یعنی گندلی ها
( یُو ) حرف جمع ( برای کلماتی که به حرف ی منتهی می شوند ) ؛ ان؛ حرف بیان موقعیت. مثلاً گندلی یُو یعنی گندلی ها
فرهنگستان زبان و ادب
{Io} [نجوم] یکی از چهار قمر گالیله ای و بزرگ مشتری که نزدیک ترین آنها به این سیاره است و به دلیل وجود آتشفشان های بسیار، فعال ترین قمر منظومۀ شمسی شناخته می شود
