معانی کلمه : ید
لغت نامه دهخدا
ید. [ ی َ ] (اِخ ) بلاد یمن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). رجوع به یمن شود.
ید. [ ی َدد ] (ع اِ) لغتی است در یَد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دست .
فرهنگ عمید
عنصر غیرفلز از گروه هالوژنها، جامد، به رنگ خاکستری مایل به سیاه، با بخاری بنفش که در الکل حل میشود و در طب و صنعت به کار میرود.
فرهنگ معین
(یَ) [ ع . ] (اِ.) دست . ج . ایدی . ایادی .
(یُ) [ فر. ] (اِ.) جسمی است جامد، بلوری و خاکستری مایل به سیاه در آب حل نمی شود ولی در الکل محلول است و در داروسازی مورد استفاده قرار می گیرد.
دانشنامه آزاد فارسی
دانشنامه عمومی
زیغ
مترادف و متضاد
ارتباط، رابطه
سلطه، قدرت، نفوذ
۱. دست
۲. سلطه، قدرت، نفوذ
۳. ارتباط، رابطه
iodine (اسم)
ید
