معانی کلمه : یادگار
لغت نامه دهخدا
یادگار. (اِخ ) دهی است از بخش تربت جام شهرستان مشهد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
فرهنگ عمید
۱. چیزی که برای یادآوری و یادبود به کسی بدهند.
۲. اثر و نشان که کسی از خود باقی بگذارد: یادگار جهان شدی و مباد / که جهان از تو یادگار شود (مسعودسعد: ۱۲۰ ).
۲. اثر و نشان که کسی از خود باقی بگذارد: یادگار جهان شدی و مباد / که جهان از تو یادگار شود (مسعودسعد: ۱۲۰ ).
فرهنگ معین
(اِ. ) ۱ - یادبود، آنچه که از کسی به جا ماند و خاطرة او را زنده نگه دارد. ۲ - آنچه که به دوستی دهند تا در یاد دوست بمانند، یادگاری .
دانشنامه آزاد فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: yād(e)gār) آنچه از کسی یا چیزی باقی میمانَد و خاطرهی او را در اذهان زنده نگهمیدارد ؛ یاد ، خاطره؛ یادگاری ؛ (به مجاز) فرزند خلف به جا مانده از پدر و جد ، جانشین ، وارث ؛ (در قدیم) نشان، اثر ؛ (در قدیم) ماندگار ، ماندنی .
مترادف و متضاد
یادبود، یادمان
خاطره، یادواره
۱. یادبود، یادمان
۲. خاطره، یادواره
فرهنگ فارسی ساره
یادبود، یادمان
