معانی کلمه : گیرانده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - بگرفتن وا داشته . ۲ - شعله ور کرده مشتعل ساخته . ۳ - مقید شده اسیر .
مقید شده . اسیر گرفتار و به پای حساب آمده و قید شده تا از او تحصیل زر کنند .
مقید شده . اسیر گرفتار و به پای حساب آمده و قید شده تا از او تحصیل زر کنند .
