معانی کلمه : گوز
لغت نامه دهخدا
آن یکی کز ترک بد گفت ای گوزوم
من نمی خواهم عنب خواهم اوزوم .
فرهنگ عمید
چشم.
گوزن#NAME?
گردو.
〈 گوز بر گنبد افشاندن: [قدیمی، مجاز] کار عبث و بیهوده کردن: ◻︎ یکی نامجوی و دگر شادروز / مرا بخت برگنبد افشاند گوز (فردوسی: ۲/۴۲۲ حاشیه).
〈 گوز بویا: (زیستشناسی) [قدیمی]= جوز 〈 جوز بویا
〈 گوز پوده شکستن: [قدیمی]
۱. گردوی بیمغز شکستن.
۲. [مجاز] کار بیهوده کردن.
فرهنگ معین
(گَ) (اِ.) گردو، جوز.
(گُ) (اِ.) چشم ، عین .
(اِ.) باد صداداری که از مخرج انسان خارج می شود، تیز، ضرطه . ؛ ~ چه ربطی به شقیقه دارد کنایه از: دو چیز نامتجانس و نامربوط ، جواب حرف نامربوط . ؛گنده ~ی کردن ادعا کردن ، تفاخر بی اصل و اساس کردن .
فرهنگ فارسی
( صفت ) خمیده کوژ .
وبه ضم اول و واو غیر ملفوظ و سکون زائ معجمه در ترکی چشم را گویند .
دانشنامه عمومی
گُوْز:govz (بندرعباسی). زنبور درشت به رنگ غالب قهوه ای و دو نوار زردرنگ حلقوی بر روی قسمت انتهایی بدنش. نیش این زنبور از زنبور سوری دردناکتر است و در خاک و روی دیوار لانه می کند. لانۀ بزرگی می سازد به عرض نیم متر و گاهی بیشتر تا ۷۰ سانتی متر. .
گویش اصفهانی
تکیه ای: guz
طاری: guz
طامه ای: guz
طرقی: tiz / guz
کشه ای: guz
نطنزی: guz
گویش بختیاری
چشم.
مترادف و متضاد
باد، تیز، ریح
فرهنگ فارسی ساره
گاز
