معانی کلمه : گهر جوی
لغت نامه دهخدا
گهرجوی. [ گ ُ هََ ] ( نف مرکب ) مخفف گوهرجوی. جوینده گوهر. آنکه گوهر جوید و دنبال آن رود :
گهرجوی را تیشه بر کان رسید
جگر خوردن دل به پایان رسید.
گهرجوی را تیشه بر کان رسید
جگر خوردن دل به پایان رسید.
فرهنگ فارسی
مخفف گوهر جوینده گوهر آنکه گوهر جوید ودنبال آن آورد .
