معانی کلمه : گندک
لغت نامه دهخدا
گندک . [ گ َ دَ ] (اِخ ) قریه ای است در چهار فرسنگ و نیمی میانه ٔ جنوب و مشرق رام هرمز [ در فارس ] . (از فارسنامه ٔ ناصری گفتار دوم ص 216).
فرهنگ عمید
گوگرد، باروت.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - گوگرد . ۲ - باروت .
قریه ایست در چهار فرسنگ و نیمی میانه جنوب و مشرق رام هرمز .
قریه ایست در چهار فرسنگ و نیمی میانه جنوب و مشرق رام هرمز .
