معانی کلمه : گمانیدن
لغت نامه دهخدا
گمانیدن. [ گ ُ دَ ] ( مص ) گمان کردن. اعتقاد داشتن. اندیشیدن. باور کردن :
سپاهی که سگسار خوانندشان
پلنگان جنگی گمانندشان.همانا گماند که من کودکم
به دانش چنانچون بسال اندکم.نبایدکه بدپیشه باشدت دوست
که هر کس چنانت گماند که اوست.
سپاهی که سگسار خوانندشان
پلنگان جنگی گمانندشان.همانا گماند که من کودکم
به دانش چنانچون بسال اندکم.نبایدکه بدپیشه باشدت دوست
که هر کس چنانت گماند که اوست.
فرهنگ عمید
۱. گمان کردن.
۲. اندیشیدن.
۳. خیال کردن.
۲. اندیشیدن.
۳. خیال کردن.
فرهنگ معین
(گُ دَ ) (مص م . ) اندیشیدن ، خیال کردن .
