معانی کلمه : گمار
لغت نامه دهخدا
گمار. [ گ ُ ] (اِمص ) گماشتن . کسی را بر سر چیزی و کاری و واداشتن . (برهان ) (آنندراج ). || (نف )گمارنده . (ناظم الاطباء). || (اِ) صدا و آواز پای را نیز گویند به هنگام راه رفتن . (برهان ).
فرهنگ عمید
گماشتن#NAME?
= گماشتن
فرهنگ معین
( ~ .) (اِفا.) گمارنده .
( ~ .) (اِ.) چمچه ، کفگیر بزرگ .
(گُ) (اِ.) جای ناآشنا، به ویژه در جنگل انبوه که موجب گمراه شدن شخص شود.
( ~ . ) (اِ. ) چمچه ، کفگیر بزرگ .
( ~ . ) (اِفا. ) گمارنده .
(گُ ) (اِ. ) جای ناآشنا، به ویژه در جنگل انبوه که موجب گمراه شدن شخص شود.
( ~ . ) (اِفا. ) گمارنده .
(گُ ) (اِ. ) جای ناآشنا، به ویژه در جنگل انبوه که موجب گمراه شدن شخص شود.
فرهنگ فارسی
تیره ایست از طایفه ملمع هفت لنگ بختیاری .
( اسم ) چمچه کفگیر بزرگ .
دهی است از دهستان بلوک شرقی بخش مرکزی شهرستان دزفول
( اسم ) چمچه کفگیر بزرگ .
دهی است از دهستان بلوک شرقی بخش مرکزی شهرستان دزفول
