معانی کلمه : گلابی
لغت نامه دهخدا
گلابی . [ گ ُ ] (اِخ ) چشمه ... از بلوکات داراب و سرچشمه رود شاهیجان است . (فارسنامه ٔ ناصری گفتار دوم ص 199).
فرهنگ عمید
میوۀ آبدار، شیرین و مخروطی شکل به اندازۀ سیب، امرود، مرود.
فرهنگ معین
(گُ ) (اِ. ) ۱ - از جمله میوه هایی که دانه های آن لعاب بسیار دارد و تقریباً به شکل بیضی است . ۲ - وسیله ای بیضی شکل که مانند توپ از باد پُر می شود و از آن در ورزش مشت زنی استفاده می کنند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
اصطلاحات
معنی اصطلاحات عامیانه و امروزی -> گلابی
تنبل، ببو و پخمه. مثال: برو بابا گلابی
تنبل، ببو و پخمه. مثال: برو بابا گلابی
گویش اصفهانی
تکیه ای: golovi
طاری: golovi
طامه ای: golovi
طرقی: golovi
کشه ای: golovi
نطنزی: golovi
مترادف و متضاد
امرود، مرو، مرود
pear (اسم)
امرود، گلابی
