معانی کلمه : گزش
لغت نامه دهخدا
من بفریاد از عنای سبش
نیش از الماس دارد او به گزش .
|| با زخمه زدن ذوات الاوتار، مقابل کشش .
فرهنگ عمید
عمل گزیدن.
فرهنگ معین
(گَ زِ ) (اِمص . ) گزیدن .
فرهنگ فارسی
نوعی زینت که با اشارۀ سریع به نت مجاور و بازگشت به نت اصلی اجرا میشود
مترادف و متضاد
bite (اسم)
نیش، گاز، گزش، گزندگی
فرهنگستان زبان و ادب
{mordent} [موسیقی] نوعی زینت که با اشارۀ سریع به نت مجاور و بازگشت به نت اصلی اجرا می شود
