معانی کلمه : گرگی
لغت نامه دهخدا
به گرگی ز گرگان توانیم رست
که بر جهل جز جهل نارد شکست .
شبانی پیشه کن بگذار گرگی
مکن با سربزرگان سربزرگی .
فرهنگ فارسی
۱ - گرگ بودن : اندر او اشکال گرگی ظاهر است شکل او از گرگی او مخبر است . ( مثنوی ) ۲ - مانند گرگ بودن درندگی : بگرگی زگرگان توانیم رست که برجهل جز جهل نارد شکست . ( نظامی )
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
دودی رنگ – دودی پر رنگ
/gorgi/ دودی رنگ – دودی پر رنگ
