معانی کلمه : گرم خیزی
لغت نامه دهخدا
گرم خیزی. [ گ َ ] ( حامص مرکب ) کنایه از زود بیدار شدن و سحرخیزی :
ور سوخته ای ز گرم خیزی
از سوختگان چرا گریزی ؟رجوع به گرم خیز شود. || جلدی. چابکی. تیزتکی :
پری را میگرفت از گرم خیزی
بچشم دیو درمیشد ز تیزی.رجوع به گرم خیز شود.
ور سوخته ای ز گرم خیزی
از سوختگان چرا گریزی ؟رجوع به گرم خیز شود. || جلدی. چابکی. تیزتکی :
پری را میگرفت از گرم خیزی
بچشم دیو درمیشد ز تیزی.رجوع به گرم خیز شود.
فرهنگ فارسی
۱ - جلدی چابکی . ۲ - سحر خیزی .
