معانی کلمه : گردنده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
چیزی که دور خود می گردد.
فرهنگ فارسی
۱ - ( اسم ) گردان دوار : چرخ گردنده ۲ - از جایی بجایی رونده : و گروهی از ایشان ( مردم سودان ) گردنده اند هم اندرین ناحیت خویش و هر جایی که رگ زر بیشتر یابند فرود آیند . ۳ - متغیر متلون : گیتیت چنین آمده گردنده بدین سان هم باد برین آمد و هم باد فرودین . ( رودکی ) ۴ - سیاره ( ستاره ) : از چندین هزار ستاره که میبینیم هفت است که گردنده است ... .
گویش مازنی
۱گردشی – آدمی که همیشه در گردش است ۲دوار
/gerdende/ گردشی – آدمی که همیشه در گردش است - دوار
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
در آر
