معانی کلمه : گردناک
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
گردآلود، پرگردوخاک.
فرهنگ فارسی
گرد آلود، پرگردوخاک
پرگرد و غبار مغبر : مردی بود که سفرهائ دراز کند و اشعث و اغبر و گردناک شود .
پرگرد و غبار مغبر : مردی بود که سفرهائ دراز کند و اشعث و اغبر و گردناک شود .
مترادف و متضاد
غبارآلود، گردآلود، مغبر
