گرداگرد. [ گ َ گ َ ] (نف مرکب ) پی درپی و همیشه در گردش باشد. (برهان ) (آنندراج ) : بودش این زن عفیفه جوهرنام یافت از حسن و زیب بهر تمام شهر بگذاشت عزم صومعه کردقانع از حکم چرخ گرداگرد. سنایی (حدیقه ).زین مرتبت و جلال و زین بردابردایمن منشین ز دولت گرداگرد.بدری غزنوی ....
فرهنگ عمید
دوروبر چیزی؛ اطراف؛ جوانب.
۱. گردنده. ۲. همیشه گردنده: ◻︎ شهر بگذاشت و عزم صومعه کرد / قانع از حکم چرخ گرداگرد (سنائی۱: ۱۴۳).
۱. گردنده. ۲. همیشه گردنده: شهر بگذاشت و عزم صومعه کرد / قانع از حکم چرخ گرداگرد (سنائی۱: ۱۴۳ ). دوروبر چیزی، اطراف، جوانب.
اطراف پیرامون حوالی ( لازم الضافه ) : یکی باره دارد که سوار بر سروی گرداگر وی بگردد . یا به گرداگرد . بدور در اطراف : بگردا گرد خود چندانکه بینم بلا انگشتری و من نگینم . ( منتخب اخلاق ناصری )
مترادف و متضاد
اطراف، پیرامون، حوالی، حولوحوش، دورتادور
about(قید)
پیرامون، نزدیک، تقریبا، گرداگرد، بهر سو، بالاتر
around(قید)
پیرامون، گرداگرد، دور، در حوالی، سوی دیگر، در هر سو