معانی کلمه : گربزی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. زیرکی.
۲. دلیری.
۲. دلیری.
فرهنگ فارسی
۱ - حیله گری مکاری محیلی : بزابه از راه تملق و گربزی هشت بار روی بر زمین نهاد ترسان و لرزان . ۲ - زیرکی و دانایی هوشیاری : علی ع گفت : ای ابن عم ( خطاب بعبد الله ابن عباس ) تو و معاویه هر دو دعوی گربزی دارید من از تو آن خواهم که با من مشورت کنی اگر فرمان تو نکنم فرمان من کنی . ۳ - دلیری دلاوری شجاعت .
