معانی کلمه : گراد
لغت نامه دهخدا
گراد. [ گ ِ ] (اِ) جامه ٔ کهنه . (برهان ). جامه های کهنه ٔ پاره پاره . معرب آن جراد است .
فرهنگ عمید
واحد اندازه گیری کمان دایره.
فرهنگ معین
(گِ) [ معر . ] (اِ.) پارچة کهنه و پاره پاره .
( ~ .) [ فر . ] (اِ.) قوسی است معادل 1400 پیرامون دایره .
(گِ ) [ معر . ] (اِ. ) پارچة کهنه و پاره پاره .
( ~ . ) [ فر . ] (اِ. ) قوسی است معادل ۱۴٠٠ پیرامون دایره .
( ~ . ) [ فر . ] (اِ. ) قوسی است معادل ۱۴٠٠ پیرامون دایره .
دانشنامه آزاد فارسی
گِراد (grad)
گِراد
از یکاهای اندازۀ زاویه، برابر با یک صدم زاویۀ قائمه یا(فرمول ۱)رادیان. محیط دایره برابر ۴۰۰ گراد است.فرمول ۱:
گِراد
از یکاهای اندازۀ زاویه، برابر با یک صدم زاویۀ قائمه یا(فرمول ۱)رادیان. محیط دایره برابر ۴۰۰ گراد است.فرمول ۱:
wikijoo: گراد
فرهنگ فارسی
( اسم ) قوسی است معادل ۱/۴٠٠ پیرامون دایره اجزای آن عبارتند از : دقیقه ( دقیق. ۱٠٠ قسمتی ) که ۱/۱٠٠ گراد باشد ثانیه ( ثانی. ۱٠٠ قسمتی ) که ۱/۱٠٠ دقیق. صد قسمتی و یا ۱/۱٠٠٠٠ گراد است .
