گذر کردن. [ گ ُ ذَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) گذشتن. عبور کردن. مرور نمودن : هنر بر گهرنیز کرده گذرسزد گر نمانی به ترکان هنر.فردوسی.چو بشنید فرزند خاقان که شاه ز جیحون گذر کردخود با سپاه.فردوسی.فروجست رستم ببوسید تخت بسیچ گذر کرد و بربست رخت.فردوسی.همی رو چنین تا سر مرز هندوز اینجا گذر کن به دریای سند.فردوسی.بدین راه پیدا نبینی زمین گذر کرد باید به دریای چین.فردوسی.چه مایه جهان داشت لهراسب شاه نکردی گذر...
فرهنگ معین
( ~ . کَ دَ ) (مص ل . ) گذشتن ، عبور کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - عبور کردن گذشتن : همی رو چنین تا سر مرز هند وز اینجا گذر کن بدریای سند . ۲ - داخل شدن تیر در موضعی و از آن بیرون رفتن : آری آن تیر از او چو کرد گذر شد گشاده بر او دو چشم دگر . ( جامی ) ۳ - تجاوز کردن رحجان داشتن : هنر بر گهر نیز کرده گذر سزد گر نمانی بترکان هنر . یا گذر کردن بر دست کسی . بدست کسی آمدن و بیرون رفتن چیزی : این شیخ با این همه جاه و قبول و مال بسیار که بر دست او گذر میکند...