معانی کلمه : گبز
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. گنده، ستبر: با چنین گبزی و هفت اندام زفت / از شکاف در برون جستند تفت (مولوی: ۴۳۷ ).
۲. قوی.
۲. قوی.
فرهنگ معین
(گَ ) (ص . ) هر چیز گنده و قوی .
فرهنگ فارسی
( صفت ) قوی و ستبر : در فلان بیشه درختی هست سبز بس بلند و پهن ( هول ) و هر شاخیش گبز . ( مثنوی )
