گاو خراس. [ وِ خ َ ] ( ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) گاوی که خراس بزور آن گردد. نظیر اسب خراس : در سفر ماه و سال چون نسناس لیک بر جای همچو گاو خراس.سنائی ( سیرالعباد ).خویشتن بینی از نهاد و قیاس گرد خود گشته ای چو گاو خراس.سنائی.آن گاو خراس بین همه سال کو چرخ زند نه وجد و نه حال.خاقانی.مانم بچشم بسته به گاو خراس لیک هستم ز آب چشم چو خر مانده در خلاب.کمال الدین اسماعیل.دشمن شکوه شیر ببیند ز صولتت گر زآنک...