گام زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) رفتن. شدن. قدم زدن. راه پیمودن. قطع و طی طریق کردن. بریدن راه : طعن ؛ گام زدن اسب و نیکو رفتن آن چون عنان را بکشی. ( منتهی الارب ) : خنیده به هر جای و شیداسب نام نزد جز به نیکی به هر جای گام.فردوسی.ستاره شمر گفت بهرام راکه در چهارشنبه مزن گام را.فردوسی.سوی خیمه دخت افراسیاب [ منیژه ]پیاده همی گام زد [ بیژن ] با شتاب.فردوسی.ورا کندرو خواندندی بنام به کندی زدی پیش بیدا...
فرهنگ معین
(زَ دَ ) (مص ل . ) رفتن ، راه پیمودن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - رفتن قدم زدن گام برداشتن : سوی خیم. دخت افراسیاب ( منیژه ) پیاده همی گام زد ( بیژن ) با شتاب . ۲ - عمل کردن عملی انجام دادن : اگر گامی زدم در کامرانی جوان بودم چنین باشد جوانی .