معانی کلمه : گارو
لغت نامه دهخدا
گارو. [ رُ ] ( اِخ ) قهرمان داستان لافونتن بنام بلوط و بادرنجبویه از دسته مردم احمق و پرمدعا که بیهوده از امور انتقاد میکنند.
فرهنگ فارسی
قهرمان داستان لافونتن بنام بلوط
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
گرو،رهن
/gaaro/ گرو، رهن
واژه نامه بختیاریکا
( گاروُ ) چوب زمخت جهت راندن گاو
( گاروُ ) زمینی که می شود در آن گاو راند یعنی قابل کشاورزیست
( گاروُ ) گاوران؛ پسر بچه ای که آنقدر بزرگ شده که مسوولیت نگبانی و چرای گاوها را بر عهده بگیرد.
( گاروُ ) زمینی که می شود در آن گاو راند یعنی قابل کشاورزیست
( گاروُ ) گاوران؛ پسر بچه ای که آنقدر بزرگ شده که مسوولیت نگبانی و چرای گاوها را بر عهده بگیرد.
