کینه ور. [ ن َ / ن ِ وَ ] ( ص مرکب ) صاحب کینه و صاحب عداوت و بی مهر. ( برهان ). کینه دار. کینه ورز. ( آنندراج ). پهلوی ، کین ور . ارمنی ، کینه ور ( صاحب کینه ). ( حاشیه برهان چ معین ). حَقود. حاقد.( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). بی مهر و صاحب دشمنی وعداوت. بدخواه و بداندیش. ( ناظم الاطباء ). بسیار دشمن. آنکه دشمنی سخت از دیگری به دل دارد : دو خونی برافراخته سر به ماه چنان کینه ور گشته از کین شاه.ف...