کین کشیدن. [ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) انتقام کشیدن. خونخواهی کردن. طلب خون کردن : گر این کینه از ایرج آمد پدیدمنوچهرسرتاسر آن کین کشید.فردوسی.قصد اطراف مملکت را دارند که کین پدران را از مسلمانان بکشند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 378 ).به زودی کشد بخت از آن خفته کین چو بیداری او را بود در کمین.اسدی.واکنون که چون شناختمش زین پس برگردم و از او بکشم کین.ناصرخسرو.فرزند توایم ای فلک ای مادر بی مهرای مادر ...