معانی کلمه : کیانی
لغت نامه دهخدا
کیانی . (ص نسبی ) طبیعتی . طبیعی . (فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ عمید
مربوط به طبیعت؛ طبیعی.
مانند خیمه؛ گنبدی؛ مدور.
۱. شاهنشاهی؛ شاهی: تاج کیانی، کلاه کیانی.
۲. [مجاز] برازندۀ پادشاهان.
مربوط به طبیعت، طبیعی.
۱. شاهنشاهی، شاهی: تاج کیانی، کلاه کیانی.
۲. [مجاز] برازندۀ پادشاهان.
مانند خیمه، گنبدی، مدور.
۱. شاهنشاهی، شاهی: تاج کیانی، کلاه کیانی.
۲. [مجاز] برازندۀ پادشاهان.
مانند خیمه، گنبدی، مدور.
فرهنگ معین
(کَ ) (ص نسب . ) منسوب به کیان . سلطنتی ، شاهی .
فرهنگ فارسی
( صفت ) طبیعتی طبیعی . یا چرخ کیانی . چرخ کیان : مانند یکی جام بلور است شباهنگ بزدوده بقطر. سحری چرخ کیانیش . ( ناصر خسرو )
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱از خاندان های اهل روستای کیان واقع در دلارستاق آمل ۲از ...
/kiyaani/ از خاندان های اهل روستای کیان واقع در دلارستاق آمل - از خاندان های شهرستان کردکوی
